دندان پزشکی
دختر عزیزم چند وقته همش به من و بابایی میگی پس کی من و میبرید( دندون وزشکی )تا اینکه چند روز پیش من و تو و بابایی رفتیم مطب آقای دکتر توحید نیا برای معاینه،تو هم خیلی قشنگ خوابیدی تا معاینت کرد، آقای دکتر هم یه قاشق معاینه بهت هدیه داد توهم کلی ذوق کردی.بعد یروز با بابایی رفتید از دندونت عکس گرفتید، و امروز هم من و تو ( مادر و دختری )ساعت 4 بعدازظهر رفتیم دندون پزشکی، اول من نشستم و دندونام درست کردم چون میدونستم تو گریه میکنی آخه اولین بارت بود که می خواستی دندونت پر کنی، خیلی استرس داشتم آقای دکتر اولش به من گفت تو برو بیرون فقط بابایی داخل باشه تو هم تا فهمیدی می خواد شروع کنه دادو بیداد راه انداختی، پشت سر هم میگفتی میتسم میتسم،آقای دکتر بابایی هم بیرون کرد و با مهربونی آمپول بی حسی زد من و بابایی داشتیم از لای در نگات میکردیم،آمپول بی حسی زد بابایی بغلت کرد بردت بیرون تا سرت گرم کنه ولی تو باز اومدی داخل گریه کردی، خانم منشی دستات با مهربونی گرفته بود تا با سوال کردناش حواست پرت کنه تو هم با گریه جوابش میدادی کم کم آروم شدی و بالاخره آقای دکتر دندونات پر کرد و وقتی از اتاق اومدی بیرون بابایی جون برات لپ لپ خرید، دورت بگردم لپ لپت بغل کردی تو بغل من خوابیدی.تازه یکی از دندونهای بالاییتم باید پر کنی.
دختر عزیزم انشاءالله هیچ وقت دیگه دندونای خوشملت درد نگیر.





دندان پزشکی
